ایلیا جون عشق مامان و باباایلیا جون عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 6 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

ایلیا گل پسر ما

 

ایلیا جون روز یک شنبه ساعت 10:13 دقیقه 92/2/7 پا به این دنیا گذاشت الهی من فدات بشم

پسر قشنگم تو همه چیز من در این دنیا هستی دلیل بودنم ، زندگی کردنم و....

 

دندون 9و10

سلام پسرم خوبی مامان جون <ببخشیدکم میاموبرات می نویسم اخه الان ماشاله بزرگ تر شدیوشلوغ تر نمی زاری که مامان بشینه پای رایانه . پسرم ،عشقم،قشنگم هر روز داری بزرگ تر از روز قبلت میشی و خیلی شیرین شدی الان یاد گرفتی میری قایم میشی واصرار داری بیاموپیدات کنم و وقتی که پیدات میکنم کلی ذوق می کنی ومیخندیدی انشاله همیشه لبت به خنده باشه مامان جون . گلم یه خبر خوب دارم برات عزیزدل مامان داره دندون 9 و10 در میاد دیشب تازه دیدم که دوتا مروارید قشنگت انتهای لثه در امده وکلی خوش حال شدم اخه پسرم داره بزرگ میشه دیگه. وای ایلیا هرچی بگم بازم کمه که چقدر شیرینی . وقتی بابا وحید میاد خونه میری پشت در و وقتی نمیاد تو از میری بغل میکنیش اونم کلی ذ...
8 مهر 1393

اولین قدم ایلیا جونم

سلام پسرم ،عشقم ،جونم پسرنازم که بلاخره در سن 1 سال و یک ماه تونست روی پاهاش باستد و چهار قدم راه بره وای خدا خیلی خوشحالم خیلی ذوق زده شده بودم و گریه ام گرفت و کلی ذوق زده شده بودم  عزیزم درست سالگرد عقد من و بابا وحید تو راه رفتی و این بهترین هدیه بود وای خدا من خیلی دوست دارم که معجزه ای به این زیبایی به ما دادی هر روز شیرین تر از روز قبل میشی و من بیشتر عاشقت میشم پسرم الان 8 تا دندون داره و قدشم 75 سانت و وزنت 9100 کیلو است .گل نازم می خوام وقتی خود تونستی کامل بدون این که نگران باشم که الان اتفاقی برات نیوفته جشن قدم برات بگیرم فکر کنم که تا چند روز دیگه بتونی راه بری . مبارکت باشه عزیزم انشااله تمام مراحل زندگی و رو با این...
15 خرداد 1393

واکسن 12 ماهگی

سلام عزیزم قربونت بشم گلم امروز با بابا وحید رفتیم که واکسن 12 ماهگیت و بزنی توی ماشین خیلی میخندیدی قبل از واکسن زدن الان وزنت شده 8800 و قد 75 عزیزم فدای اون اشکات بشم که وقتی واکسن زدی می ریخت پایین اخه بابا وحید برد توی اتاق که واکسن بزنی من طاقت نداشتم ببینم توی دست چپت زدن اخی ایلیا جون وقتی که زد خیلی گریه کردی و تا من بغلت نکردم اروم نشدی وقتی هم که امدیم خونه توی راه یه خورده بهونه می گرفتی اما من و بابا وحید برات شعر بزی وکلاغ و هرچی که بلد بودیم و خوندیم و تو هم می خندیدی اخه ما شده بودیم بچه هه...... الانم خوابیدی عزیزم بوس پسرم بزرگ شده الان یک ساله شدی وای عزیزم یک سال گذشت چه شیرینی عزیزم خیلی دوست دارم   ...
7 ارديبهشت 1393

دندون پنجم و شش و هفت

عزیزم الهی مامان دورت بگرده که 3 تا از دندونات داره با هم در میاد خیلی سخته برای پسر نازم مامان جون داری بزرگ میشی عزیز دلم پسر الان وزنت شده 9 کیلو و قدتم 73 و دارای 6 تا دندون قشنگ شدی وای پسرم دندون 8 هم می خواد در بیاد و خیلی کم غذا شدی اما خدا روشکر اذیت نمی کنی عاشق این هستی که با لیوان اب بدم بخوری و وقتی ماکارونی درست می کنم خیلی خوشحال هستی چون که خودت می خوری منم کنارش بهت میدم تا بخوری خیلی شیرین هستی عزیزم داریم به سالروز تولدت نزدیک می شیم و تو یک ساله میشی وای خدا چه زود گذشت خیلی خوشحال که کنار م هستی عزیزم و تاریخ در امدن دندونات 1393/1/20 بود که دیدم هر سه دندونات یه کوچولو جوانه زده خیلی خوشحالم عزیزم
27 فروردين 1393

عید نوروز با پسر نازم

سلام ایلیا جون و همه دوستان عزیزی که ایلیا جونم دوست دارن عزیزم امسال اولین سالی است که تو کنار ما هستی و معنی واقعی زندگی و به من و بابا وحید دادی چه کیفی داشت وقتی کنار سفره هفت سین نشسته بودیم و دعا می کردیم برای پسرم برای خودمون و همه دوستان خوبم انشااله که سال خوبی باشه برای همه    عزیزم نمی دونی چه قدر شیطون شدی ما تا نیم ساعت قبل از سال تحویل نمی تونستیم میز و درست کنیم اخه جیگر طلا تو می یومدی همه رو بهم میزدی خراب می کردی کلافه شده بودیم وای که چه شیرین این لحظه ها فقط فقط می خندیدی و یواش یواش میرفتی سراغ هفت سین که من و بابا نفهمیم بعد که نگاهت می کردیم فرار می کردی با روروئکت و ما می خندیدیم  و بابا وحید کارش شده...
27 فروردين 1393

خرید سفره هفت سین

سلام عزیزم امروز رفتم که خرید سفره هفت سین انجام بدیم و از ماهی شروع کردیم وای که وقتی تو مکای ها رو دیدی با تعجب نگاه می کردی و می خواستی بگیریشون من و بابایی کلی خندیدیم و باالاخره 2 تا ماهی انتخاب کردیم که وقتی اقای فروشنده به ما داد نمی زاشتی که راه بریم هی می خواستی بگیریشون و نمی دادیم گریه می کردی دلم برای ماهی ها سوخت و سبزه که اول بسم اله زدی شکستی یعنی بابا اومد که به تو نده از دستش افتاد و شکست خب دیگه پسرم شیطونی دیگه خیابانو ها هم خیلی شلوغ بود راستی عزیزم این کارای با مزه بود که انجام داده بودی و ما خندیدیم و بقیه وسایلم خریدیم ...
27 اسفند 1392